شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

معرفى كتاب 18

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

مؤلّف كيفيّت پيوستن خود را بدرگاه جلال الدّين در سال 622 و منشى او شدن بيان مىكند ، و اينك خلاصهء آن باب : نصرة الدّين حمزه چون نسا را از پسر عمّ خود ارث برد مرا در امور خويش نايب خويشتن ساخت - و بعد از آنكه از فضل او سخن مىراند و از شعر و نثر او نمونه‌اى مىدهد « 9 » - و در آن نوزده سال كه در خوارزم از حركت ممنوع بود علوم قديمه تحصيل كرد و در آنها بمرتبهء بلند رسيد ؛ از آن جمله در نجوم و احكام آن بسيار ماهر گرديد ، چنان كه پيش‌بينىهاى او كمتر خطا مىشد . وى از دلايل نجومى حكم كرد كه طالع غياث الدّين مقتضى سعادت يافتن نيست و آتش او مردنى است ، و جلال الدّين است كه از پردهء خفا ظهور خواهد كرد و درخشان خواهد شد . بدين سبب در موقعى كه غياث الدّين بر عراق مستولى گرديده بود و سلطنتى مىكرد نصرة الدّين براى او نامه‌اى ننوشت و بنام وى خطبه نخواند . كينهء او را در دل گرفت و طوطق پسر اينانج خان را با لشكر اينانج و جمعى ديگر از امرا و سپاهيان براى شكستن شان و شوكت نصرة الدّين فرستاد . وى با ناصحان خود مشورت كرد كه ما را چه بايد كرد ، حاصل گفتگو اين شد كه من ( مؤلّف ) با مبلغى مال و هدايا براى نشاندن فتنه و بستن دهانها رو بدرگاه غياث الدّين آوردم . در بيرون جرجان خيام و لشكرگاهى ديدم ، پرسيدم كيست ، معلوم شد اميرى است كه از جانب جلال الدّين مأمور خراسان شده است و اينان به من خبر زايل شدن دولت غياث الدّين را دادند . امّا مىدانستم كه آن پسر اينانج را از سر شهر نسا چيزى دور نخواهد كرد مگر فرمانى از جلال الدّين ، پس آهنگ لشكرگاه او كردم ؛ از راه بسطام خود را به رى رسانيدم و رو به اصفهان آوردم . جهان چون موى زنگى درهم افتاده بود و آرامش و ايمنى رخت بربسته ؛ ماهها در راهها بعلّت بلاها از برف و آشفتگى طرق و دزدى و

--> ( 9 ) در چاپ پاريس و چاپ مصر اين نمونه بسيار پر تحريف و پر غلط چاپ شده است .